فوق ماراتن

۳۰۶ مطلب توسط «نورا» ثبت شده است

یه وقتایی هست که یه چیزی رو نمی‌فهمم ولی فکر می‌کنم می‌فهمم و اصرار هم دارم که می‌فهمم. بعد یه مدت زیادی می‌گذره، یه مدت واقعاً زیاد، و یه جایی خیلی اتفاقی می‌فهمم که کل اون مدتی که اصرار داشتم می‌فهمم در واقع نمی‌فهمیده‌م. ولی یه جوریه که آدم تا نفهمه نمی‌فهمه که نمی‌فهمه. یه حس شرمندگی و خجالت داره برام. حالا نفهمیدن گناه کبیره نیست. ولی اون اصرار داشتنه دیگه چیه؟ 
----
یه جنگجو درونم بود که رخت بسته رفته. یعنی کاملاً هم نرفته، ولی حداقل داره وسایلشو کم‌کم جمع می‌کنه. یه جایی حس کردم انگار با همه چیز سر جنگ دارم. متوجه هم نیستم که این جنگجوییه، اسمشو می‌ذارم تفکر نقادانه و این چرت و پرتا. حالا ولی به ابن نتیجه رسیدم خیلی جاها پذیرفتن هم خوبه. اصرار نداشتن برای تغییر همه چیز. انگار یه چیزایی از بچگی با آدم می‌مونه و اون اتفاقات بچگی تموم میشه ولی تو یادت میره شمشیر و سپرتو بندازی زمین. 
----
یه تلنگر دیگه هم که هم‌راستای مورد قبلیه همینه که فهمیدم معمولاً خودم از نگاه خودم هنوز کودکم. و ناخودآگاه این رو رفتارمم تاثیر می‌ذاره. یه فامیلی داریم که از نظرم زن بالغ و فهمیده‌ایه. فکر می‌کنم بقیه‌ی فامیل هم متفق‌القول باشن در ابن زمینه. دیدین بعضیا می‌گن زن باید با سیاست باشه و منظورشون اینه باید بتونه شوهرشو گول بزنه طوری که شوهرش نفهمه گول خورده؟ این ولی یه زنیه که با درایته و با سیاست نیست. خلاصه تو ذهنم گاهی اونو میارم و می‌گم تو هم یه زنی، تو این موقعیت باید چه رفتاری کنی؟ 
و خب برای این هم باید از کودکی و گذشته جدا شد. اون آدم قابل اعتماد و بادرایت با دنیا سر جنگ نداره. لازم نیست همه چیزو بپذیره. ولی اصراری هم نداره همه چیزو تغییر بده. 
-----
یه دختری هست که از همین رشد شخصیش و اینا مینویسه و هر دفعه میاد با به ذوقی و یه حالت دانایی‌ای میگه مثلاً با تراپیستش حرف زده یا طی فلان اتفاق بعد ار سالها یک کشف مهمی در مورد خودش کرده، من اینجوریم که زحمت کشیدی. اینو که هزار سال پیش باید می فهمیدی. خلاصه خیلی کودکه، خودشم متوجهه کودکه، ولی فکر نمی‌کنم متوجه باشه چه اندازه کودکه. (برید به خودتون شک کنید :دی ) 
منم خلاصه متوجهم از یه سری حقایق پرتم، ولی متوجه نیستم چه اندازه پرتم. بعد فکر می‌کنم آدم تا کی می‌خواد درگیر این باشه که آدم بشه؟ 
یه چیزی هم که فهمیده‌م باعث میشه از آدم بودن (یا به قول روانشناسا بالغ بودن) دور باشم دلیل آوردنه. همون justification. ماها وقتی دلیل میاریم که یه مشاهده با قضاوت هم‌خوانی نداره و لازمه دلیل بیاریم براش. خلاصه یه جایی برا خودم نوشته بودم که رشد فردی و این مزخرفات بی معنیه. یعنی شبیه این چیزایی که می‌گن نیست. بعد از کلی فسفر سوزوندن به ابن نتیجه رسیدم که رشد فقط نزدیک شدن به حقیقته. نه اینکه یه حقیقتی اون بیرون باشه که تو بهش نزدیک بشی. همینکه قضاوت‌ها بتونن نتیجه‌ی مستقیم مشاهدات باشن. اگه مغز یه شبکه‌ی عصبی بزرگ باشه، رشد به نظرم فقط یعنی بهبود این شبکه‌ی عصبی. به صفر نزدیک کردن خطا در قضاوت. 
به هرحال اینکه بدونی چه اندازه پرتی خوبه. اینکه فقط بدونی پرتی اولشه. 
----
چند باری گفتم این مزخرفات و جرت و پرتا. دو بار گفتم یعنی. آره تو یه حالتی‌ام که همه‌ی دنیا به نظرم یه هیاهوی بزرگ میاد. یه روز یه فضایی اومده بود زمین و می‌خواست به رادیوی فضایی گوش بده. هی این گیرنده رو می‌چرخوند تا یه جایی که رسید به یه پارازیت خیلی بلند نگهداشت. گفت آخیش! بالاخره پیداش کردم. چقدر شما رو زمین نویز دارین. منم به روی خودم نیاوردم که اونا همه‌ش سیگنالای واقعی بوده و به نظر من این یکی نویزه. گفتم آره چون اشعه‌های خورشید از جو بازتاب داده میشن نویز زیادی ایجاد میشه. ولی از اون موقع فکر می‌کنم بیراه هم نمی‌گفت. همه چیز شبیه نویزه. 
حالا به نظرم وانمود کردن و دلیل آوردنم هم اشتباه بود تو اون موقعیت. شبا همه‌ش خواب اینو می‌بینم که رفته به دوستای فضاییش میگه یه بار رفتم زمین الکی با رادیو ور رفتم اخر زدم رو پارازیت گفتم کانال ما اینه. زمینیه هم دستپاچه شد گفت آره شما درست می‌گین. تا آخر هم گوش داد و سرشو تکون داد که یه چیزایی می‌فهمه. بعد همه‌شون می‌زنن زیر خنده.
ولی در هر صورت بیراه نمی‌گفت. همه چی شبیه نویزه. 
  • نورا

یکی از آرزوهام اینه که پیر بشم. دوست دارم یه پیرزنی باشم که آهسته کار می‌کنه، از غوغای جهان فارغه، صبر زیادی داره، و چیزی باعث نمیشه هول بشه و دست و پاشو گم‌کنه. دست کم صدسالی زندگی کرده و اونقدر بالا و پایین دنیا رو دیده که می‌دونه چیزهای ارزشمند کمی تو دنیا هستن و قال و قیل دنیا اینور اونورش نمی‌کنه. مثل یه جغدی که وقتی درخت می‌لرزه می‌گه: فکر کنم فیل اومده دیدنمون. و مثل دسته‌ی گنجشکا یهو نمی‌پره. تو دلش و تو رفتارش محکمه. یه همچین تصویری.

 یه بار که گفتم دوست دارم در آینده دانشمند خوبی بشم گفت تو یا الان دانشمند خوبی هستی یا نیستی. یه چیزی نیست که در آینده بهش تبدیل بشی. امروز به فکرم رسید که شاید اون زن پخته‌ای که تو ذهنمه هم نباید آرزویی توی آینده باشه. بعضی وقتا ادای کسی رو در میارم که خودم نیست. انگار که مثلاً تو یه فیلم باشم. امروزم ادای یه پیرزنو در آوردم. آروم کتابمو خوندم و زیر کلمه‌هایی که معنیشونو بلد نبودم خط کشیدم با مداد. معنیشونو تو فرهنگ‌لغت نگاه کردم و مطمئن شدم فهمیدم. تعداد صفحه‌های خونده شده رو هم به استوری‌گراف اضافه نکردم. چه کار مسخره‌ای برای یه پیرزن می‌تونه باشه! 

شانس آوردم آدما دیگه از یه جایی قدشون بلندتر نمیشه. منظورم اینه وگرنه یه سانتی حداقل بزرگتر می‌شدم با همین یه کار. حالا یه سانت مشکلی نیست. ولی خب قطره قطره جمع گردد. 

نمی‌دونستم پیرزنا هم وبلاگ دارن یا نه. یه لحظه از نقشم بیرون اومدم. ولی باید فکر کنم تو صدسالگیم دوست دارم وبلاگم چه شکلی باشه. همونجوری بنویسم. 

  • نورا

دو اتفاق جداگانه با هم‌خانه‌ای‌ام افتاد که باعث شد به خودم هم تلنگری بخورد.

یکی چند وقت پیش بود که گفتم می‌خواهم زودتر از پاییز و در همین تابستان خانه را عوض کنم و دارم دنبال خانه می‌گردم ولی معلوم نیست کی خانه‌ی خالی پیدا شود. یکی دو ساعت بعدش که نشسته بودیم و یکی از بچه‌ها هم مهمانمان بود، برگشت گفت آن حرفت خیلی ناراحت و عصبانی‌ام کرد. چون من تابستان می‌خواستم خیالم راحت باشد و بیشتر تابستان هم نیستم و سفر و کنفرانسم. حالا باید نگران پیدا کردن آدم جدیدی باشم فقط برای دو ماه و بتوانم به او اعتماد هم کنم. 

حس کردم خودخواه است. حتی وقتی توضیح دادم همین نگرانی‌ها برای من هم صادق است باز هم فکر می‌کرد کارم بی‌انصافانه بوده در حقش. فقط می‌توانست خودش را ببیند و دغدغه‌ی ذهنی‌ای که برایش ایجاد شده و انتظارش را نداشته. حتی اگر تلاش هم می‌کرد بگوید مرا درک می‌کند درک نمی‌کرد. در ذهنش فقط خودش وجود داشت. 

آنجا انگار یک لحظه برایم روشن شد و تداعی شد که من هم با دیگران چنین رفتاری داشته‌ام. من هم خودخواه بوده‌ام و متوجه نبوده‌ام خودخواهم و حتی قبول نداشته‌ام این خودخواهی است. انگار برایم روشن شد که پس خودخواهی این شکلی است. پس خودخواهی به طرف مقابل چنین حسی می‌دهد. پس خودخواه بودن انقدر واضح است که آدم نمی‌تواند پنهانش کند و فقط خودش است که آن را نمی‌بیند. 

حس دومم این بود که «اینکه تو عصبانی و ناراحت هستی» مقصرش من نیستم. به هیچ وجه نمی‌توانستم احساسی که بیان کرده را به رفتار خودم ارتباط بدهم. می‌توانست عصبانی نباشد اگر دنبال این نبود که همه چیز برایش آسان و همیشه در آسایش فکری باشد. مگر من وقت‌هایی که عصبانی بوده‌ام به او گفته‌ام که مقصر عصبانیتم او است؟ 

اینجا بود که مچ خودم را گرفتم. بله، من هم خیلی وقت‌ها یک احساس ناخوشایند داشته‌ام و مقصر احساس ناخوشایندم را رفتار او یا دیگران می‌دانسته‌ام. آنجا هم انگار یک لحظه برایم روشن شد که «هرکسی مسئول احساسات خودش است» و اگر کسی احساسی دارد، و فکر می‌کند رفتار دیگری باعث بروز این احساس شده می‌تواند از آن رفتار فاصله بگیرد، نه اینکه احساسش را حمل کند و فقط برای راحتی وجدانش همه را مقصر بداند. 

این برایم درک بزرگی بود. هیچ وقت این اندازه برایم این مسئله ملموس نبود. 

و البته لحظه‌ای هم به ذهنش خطور نکرده بود که اینکه من دارم این مکان را زودتر ترک می‌کنم از دست کارهایی است که خودش کرده است و مرا عاصی کرده است. مطمئنم بعد از این هم خطور نخواهد کرد.



اتفاق دیگر هم شاید چند باری تکرار شده. یکی اش این بود که دیشب نصف شب پیام داده بود که آیا امروز صبح خرید می‌روم یا نه. چون فقط من ماشین دارم و اگر خودش بخواهد برود خیلی دور است. حالا منکه گوشی‌ام بی‌صدا بوده و از اینکه نصف شب پیام دادن بی‌ملاحظگی بوده می‌گذریم. ولی من معمولاً چون نمی‌خواهم احساس کند در این شهر غریب است و نمی‌خواهم کسی از بچه‌هایی که ماشین ندارند آن احساس درماندگی‌ای که من گاهی داشتم را داشته باشند بیشتر وقت‌ها قبول می‌کنم. چند روز پیش مثلاً‌ رفتم دنبالش فرودگاه. بارهای دیگری هم پیش آمده که مثلاً خواسته در وقت اداری جایی برود و رسانده‌امش. هیچ وقت هم انتظار نداشتم تشکر کند یا منت‌دار من باشد. ولی حس کردم متوجه نیست که من دارم از یک چیزی در مورد خودم گذشت می‌کنم که خواسته‌ی او را فراهم کنم. و این متوجه بودن با قدردان بودن متفاوت است. حس کردم فکر می‌کند وقتی من ساعت ۱ ظهر می‌روم فرودگاه فکر نمی‌کند من از کارم زده‌ام، بلکه فکر می‌کند بیکار بوده‌ام و حالا تا انجا هم رفته‌ام. (البته یک بار هم به صراحت گفت من معتقدم هر وقت کسی کاری می‌کند یک سودی هم برایش دارد وگرنه از نظر تکامل چرا باید آن کار را کند. و من هم آنجا بهش نگفتم مرده‌شور تفکر تکاملی‌ات را ببرند و فقط بهش گفتم همیشه هم اینطور نیست و بعضی‌ها ممکن است «از نظر تکاملی» people pleaser باشند. یعنی با این آدم نمی‌شود در مورد بیشتر از این‌ها صحبت کرد). و حالا هم گفته بود صبح خرید می‌روی؟ که خب معلوم است من صبح سرکارم و چرا انتظار داری صبح خرید بروم؟ (می‌دانم ۴ جولای است و تعطیل رسمی است، ولی من که شنبه و یکشنبه هم سرکار بوده‌ام چرا باید ۴ جولای نباشم؟)


بعد فکر کردم خودم هم این کار را با دیگران کرده‌ام. توضیح این مورد شاید شخصی باشد و نمی‌خواهم زیاد بازش کنم. ولی من هم متوجه نبوده‌ام که دیگران خیلی وقت‌ها فداکاری کرده‌اند که من به میل خود برسم. یک بار وقتی بچه‌تر بودم در مهمانی بحث بود که پدرم تنبل است که مادرم ما را صبح می‌رساند مدرسه و پدرم می‌خوابد. من نه در مقام دفاع از پدرم، بلکه چون واقعاً فکر می‌کردم یک حقیقت را دارم بیان می‌کنم، گفتم خب مادرم خودش سحرخیز است و صبح‌ها زود بیدار می‌شود و حالا ما را هم می‌رساند. یعنی واقعاً فکر نمی‌کردم مادرم بیدار می‌شود که ما را برساند، فکر می‌کردم اول به میل خودش بیدار می‌شود و این وسط ما را هم می‌رساند. 

بزرگتر که شدم متوجه شدم چه اندازه در اشتباه بوده‌ام. ولی باز هم این متوجه نبودنم را در جاهای دیگر ادامه دادم. 

حالا که نگاه می‌کنم برای خودم تاسف زیادی می‌خورم. برای کسی که بوده‌ام. برای جاهای زیادی که قدردان و متوجه نبوده‌ام. ولی خوشحالم که بالاخره یک جایی این را فهمیدم.



شاید این‌ها همه در ادامه‌ی آن آمد که سعی کردم کمی کمتر از خودم را ببینم. برای همین همچنان به کمتر کردن خودم در ذهنم باید ادامه بدهم. و کنجکاوم چه چیزهایی دیگری هست که نمی‌فهمم و در آینده خواهم فهمید. 

  • نورا

این چند وقت که ساعت‌های بیشتری را در دانشگاه می‌گذرانم و کارم هم فشرده‌تر شده نیاز به تمرکز خیلی بیشتری دارم. ولی چیزی که نمی‌یابم هم همان است. تمرکز نداشتنم هم یک سری عوامل درونی دارد هم یک سری عوامل بیرونی. سعی کردم زمان‌بندی‌ام را بهتر کنم و پیشرفت خوبی داشتم. این لحظه هم که دارم با لپتاپ خدمتتان پست می‌نویسم گوشی‌ام را در خانه گذاشته‌ام. چون یکی از عوامل تمرکز نداشتنم همان اعتیاد به گوشی بود. اولش نگاهم این بود که باید خودکنترلگری بیشتری داشته باشم و این حرف‌ها. ولی الان به این نتیجه رسیده‌ام که گوشی اعتیادآور است. مثل این است که به یک نفر بگویی سیگار بکش ولی خودت را کنترل کن که معتاد نشوی. به همین اندازه خنده‌آور است. یک گوشی نوکیای ساده هم سفارش دادم که برای تماس ضروری بتوانم ازش استفاده کنم. خلاصه این عوامل تمرکز نداشتن درونی را بهتر دارم می‌کنم.


اما امان از عوامل بیرونی! محیط کار ما فضایش باز است و هر کسی برای خودش یک کیوسک دارد. حدود سی کیوسک در یک فضا هستند و شاید در یک زمان حداقل نصفشان پر باشد. نصف دیگر هم در آزمایشگاه مشغول کارند و در رفت و آمدند. این فضای باز که در واقع برای کاهش هزینه‌ها طراحی شده و به نام «افزایش تعامل گروهی» است عذاب این روزهای من شده. منی که از سکوت مطلق چشم پوشیده و به صداهای گنگ و درهم هم رضایت می‌دهم، در محل کار یک دقیقه هم نمی‌توانم تمرکز کنم چون دائماً دو نفر پیدا می‌شوند که با هم در حال حرف زدن باشند. تازگی‌ها این تشدید هم شده است. چون یک سری میز اضافه آورده‌اند وسط گذاشته‌اند که دانشجوهای لیسانس هم بتوانند بنشینند و این میزها شده محل اجتماع و گپ و گفت. یک سمت دیوار کاملاً تخته‌ی وایت‌برد است که تبدیل شده به کلاس درس. و خلاصه جهنم من شده محل کارم.


امروز از میز عزیزم، از مانیتورم، از کیبورد و موس و دفترهایم خداحافظی کردم و راهی شدم. نمی‌توانستم بیشتر از این در آن جهنم بمانم. نمی‌توانستم آن‌ها را نجات بدهم ولی باید خودم را نجات می‌دادم. شنیده بودم دانشکده‌ی حقوق کتابخانه‌ی خوبی دارد. آمدم آنجا. کتابخانه را پیدا نکردم. اما بالاخره یک گوشه‌ی ساکت برای خودم پیدا کردم. یک آباژور با نور زرد پشت سرم روشن است. می‌خواهم سرم را به دیوار بغل دستم تکیه بدهم و در گوشش بگویم چقدر دلم برای داشتنش تنگ شده بود. حالا می‌فهمم چرا مردم روی دیوار می‌نویسند دوستت دارم. 

  • نورا

به گرفتن عکسی فکر می‌کنم که درباره‌ی من نباشد. همه‌ی عکس‌هایی که دارم درباره‌ی من‌اند. کارهایی که من کرده‌ام، مکان‌هایی که من رفته‌ام، زیبایی‌هایی که من ستوده‌ام، عکس‌هایی که "من" گرفته‌ام. در بدون‌ من‌ ترین عکس‌ها هم نیتی وجود دارد که درباره‌ی من است: ببین "من" چه هنری در عکس گرفتن دارم. 


دوست دارم در جهان درون ذهنم اندازه‌ی دیگران باشم. بچه که بودم فکر می‌کردم خدا چطور می‌تواند به همه‌ی ما آدم‌ها فکر کند. بعد خودم به خودم می‌گفتم خدا بی‌نهایت است و "همه‌ی ما آدم‌ها" یک ذره هم نیستیم. هرچه باشیم از بی‌نهایت کم‌تریم. یک جایی از کتاب* شخصیت داستان می گوید: مشکل تو همین است که به خدا شبیه یک آدمیزاد نگاه می‌کنی. می‌خواهی با منطق آدمیزادی کارهای خدا برایت منطقی باشد. در این سن فکر می‌کنم شاید خدا می‌تواند همه‌ی ما آدم‌ها را ببیند چون خودش را نمی‌بیند. شاید من هم اگر این دایره‌ی بزرگ "من" را از جهانم بردارم، یا حداقل آن را به اندازه‌ی دیگران کنم، آن وقت "همه‌ی آدم‌های دنیا" در جهانم جا بشوند. 

دوست دارم با چشم‌هایم ببینم نه با ذهنم. در چشم‌هایم جهان بدون من است، در ذهنم تمام جهان من است. 



+ همه‌ی این‌ها حرف مفت است. من خیلی چیزها را دوست دارم. ولی راه رسیدن بهشان را دوست ندارم. در این شهر، فقط در همین شهر، ده‌ها آدم سقف بالای سرشان آسمان است. من می‌خوابم و به کارهای فردا فکر می‌کنم و نمی‌دانم آن آدم‌ها شب را چگونه سر می‌کنند. دیدن همه‌ی آدم‌ها سخت است. چون اگر همه را ببینی نمی‌توانی به سادگی زندگی کنی. ولی حداقل می‌خواهم خودم را کمی کمتر ببینم. و اطرافیانم را کمی بیشتر ببینم. فقط کمی. 

  • نورا

چند نفری از روستای ما که از بسیجی‌های فعال خط رهبری بودند، در این مدت عضو گارد ویژه شده بودند و بهشان اسلحه داده بودند. یکی از فعالیت‌هایشان هم این بوده که علاوه بر سرکوب مردم در روز، در شب‌ها به کوچه خیابان‌های روستا سرک بکشند که دزدی نشود و امنیت برقرار باشد.

یکی دو هفته پیش از یک دامداری ۲۹ راس گوسفند دزدیده می‌شود. همسایه‌ی کنار دامداری دوربین داشته و از روی دوربین دزدها را تشخیص می‌دهند. گارد نگهبان شب گوسفندها را دزدیده بودند. 


+ فعلاً بازداشت هستند. 

  • نورا

همیشه هم حرف خاصی برای اینکه به عرض برسانم ندارم. گاهی فکر می‌کنم زندگی شبیه راه رفتن روی طناب است‌. تنها کاری که لازم است بکنی حفظ تعادل است. و سخت‌ترین کار هم همان است. 


سبزی‌هایم بزرگتر شده‌اند. دیروز فکر می‌کردم اگر به سبک لقمان بپرسند رشد از که آموختی؟ می‌گویم از علف‌های هرز.


امروز فکر می‌کردم تا یک جایی آدم با تصور آینده‌اش است که راه را ادامه می‌دهد، و از یک جایی به بعد با یادآوری گذشته. 

چیزی که این روزها باعث می‌شود تا دیروقت کار کنم آرزوی رفتن به یک دانشگاه بهتر یا گرفتن جایزه‌ی نوبل نیست. خسته که می‌شوم به عکس‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم. به دختر شش و نیم‌ساله‌ای که ذوق دارد برود مدرسه فکر می‌کنم. به دختر هشت ساله‌ای که ناراحت است پول نداشته‌اند تمام کتاب‌های نمایشگاه کتاب را بخرند. به مادرم فکر می‌کنم. به روزی که با ما به سرزمین موجهای آبی نیامد. به پدرم فکر می‌کنم. به روزی که برایم بستنی نخرید. به ستارخان فکر می‌کنم. به روزی که تیر خورد و خودش زخمش را بست که هم‌رزمانش ناامید نشوند. احساس می‌کنم اگر ادامه ندهم به گذشته خیانت کرده‌‌ام.

  • نورا

فکر می‌کنم زیاد در ادبیات و اخلاق به ما گفته‌اند که بر سر دیگران منت نگذاریم. اگر کاری انجام می‌دهیم دیگران را بابتش مدیون خودمان ندانیم. ولی تازگی‌ها فکر می‌کردم هرچه منت‌گذاری ناپسند است، از آن طرف منت‌پذیری اخلاق پسندیده‌ای است (حداقل نزد من پسندیده است). منت‌پذیری یعنی اینکه اگر کسی کاری برای تو کرد، آن را لطف بدانی، و حتی اگر منتی بر سرت نداشت، خودت منتی نسبت به آن شخص حس کنی. 

یک مشاهده‌ام از همین روزهای اخیر است. یک نفر از دانشجوها به رایگان یک کارگاه آموزشی یک روزه گذاشته بود. من به شخصه نیاز به یادگیری‌اش داشتم و خیلی از این کارگاه سود بردم. بعد در پشت‌صحنه شنیدم یکی از شرکت‌کنندگان گفت "هیچ‌کس کاری را بدون منفعت انجام نمی‌دهد." منظورش این بود این رایگان بودنش هم حتماً برایش سودی داشته، چون مثلاً این می‌رود جزو رزومه‌اش، در حالی که اگر رایگان نبود شاید اصلا کسی شرکت نمی‌کرد. من به درستی یا نادرستی این جمله یا فرضیه کاری ندارم، ولی این ذهنیت را نادرست می‌دانم. 

این رفتار هم آنجا در نظرم ناپسند آمد. فکر کردم باید حواسم باشد که تبدیل به چنین کسی نشوم. باید تمرین کنم که منت‌پذیر باشم. منت‌پذیری سخت است چون لازمه‌اش آن است که خودت را کوچکتر از دیگری فرض کنی. فرض کنی در حقت محبتی شده که بالفطره شایسته‌ی تو نبوده است و تنها لطفی بوده از بزرگواری دیگری بر کوچکی تو. 

در دنیایی که "دوست‌داشتن خود" با جملاتی مثل "من شایسته‌ی همه چیز هستم" تمرین می‌شود، منت‌پذیر بودن شاید سخت‌تر هم شده است. دوست دارم منت‌پذیر باشم. 

  • نورا
صفحه‌هایی که در اینستاگرام دنبال می‌کردم را یکی یکی نگاه کردم و نامربوط‌ها را حذف کردم. از صفحات فروشگاهی یک پست ذخیره نگه‌داشتم، برای مواقعی که بخواهم چیزی بخرم، و قطع دنبال‌کردن را فشردم. با این‌حال موضوع اصلی که می‌خواهم در موردش بنویسم و توجهم را جلب کرد این چیزها نبود. موضوع صفحه‌های بسیاری بودند که مدت‌ها پیش فعالیتشان را متوقف کرده بودند. تجارت‌های کوچکی که زمانی فکر می‌کردم آینده‌ی روشنی خواهند داشت و چه اندازه کارهایشان خلاقانه و متفاوت است. نمی‌خواهم یک راست قضاوت کنم. به‌هرحال اوضاع بازار مناسب نیست. خدا می‌داند که خدای نکرده بعضی‌هایشان حتی در زندان باشند. ولی فقط این نبود. غیر از پیج‌های فروشگاهی، یک سری پیج‌ها بود که مشخص بود در زمان‌های متفاوتی دنبال کرده بودم. زمانی که سرم در گلدوزی بود، زمانی که دوست داشتم طراحی صنعتی بخوانم، زمانی که می‌خواستم مکرومه‌بافی یاد بگیرم، زمانی که می‌خواستیم یک موج ترویج کتابخوانی راه بیندازیم. و بعد چه شده بود؟ هیچ. همه را رها کرده بودم. و انگار متوجه نبودم این "تصمیم‌گرفتن و وقت گذاشتن و رها کردن" در زندگی‌ام تبدیل به یک الگوی تکرارشونده شده. فکر کردم شاید راز موفقیت آن صفحاتی که حالا فروش خوبی داشتند از اول هم در خلاقیت و این حرف‌ها نبوده. فقط لازم بوده پایداری و ثبات داشته باشند در مسیرشان. معمولی‌هایی که مانده بودند و از خلاق‌ها پیشی گرفته بودند. 

در مورد این قضیه‌ی ترویج کتابخوانی احساس گناه هم بهم دست داد. یک گروه دیگر این کار را شروع کرده بودند. حس کردم شاید بخشی از پاشیدن گروه تقصیر من بوده. من که بهشان اضافه شدم فقط پر از ایده‌های جدید بودم. و حالا حس می‌کنم ایده‌های جدید گاهی کار را خراب می‌کنند. مثل این است که یک دانه‌ای که هنوز در حال جوانه زدن است را هر روز از یک خاک برداری و در خاکی دیگر بکاری. هرروز یک ایده برای رشد بهترش داشته باشی، بدون اینکه اجازه بدهی اول از همه ریشه بزند و جان بگیرد. 

نمی‌خواهم شاعر شوم. نمی‌خواهم نویسنده شوم. نمی‌خواهم یک ساز یاد بگیرم و شعرهایم را با آهنگی که خودم تنظیم کرده‌ام بخوانم. نمی‌خواهم داستانم را چاپ کنم. نمی‌خواهم ستون‌نویس روزنامه شوم. نمی‌خواهم طراح جلد مجلات علمی شوم. نمی‌خواهم پیج یوتیوب داشته باشم. نمی‌خواهم سایت بزنم و گسترشش دهم. نمی‌خواهم در ماراتن بدوم. تا زمانی که همه‌ی این‌ها را بخواهم هیچ کدام را به انجام نخواهم رساند. می‌خواهم فقط دانشمندی باشم که گاهی کتاب می‌خواند، گاهی شعر می‌گوید، گاهی داستان می‌نویسد. هنر طراحی‌اش را در طراحی تصاویر مقاله‌اش نشان می‌دهد و هنر نوشتنش را در نوشتن مقاله. فقط می‌خواهم کارهایم را به پایان برسانم. می‌خواهم گلی باشم که شکوفا شده، نه بوته‌ای که در هر زمینی باد دانه‌اش را نشانده روییده. 
  • نورا
امرور فکر می‌کردم. کنار گذاشتن گذشته، بدون حل کردن آن، کار سختی است. ولی همیشه نمی‌توان به گذشته بازگشت و مسائل را حل کرد، و یک جایی، باید بین ادامه‌ی زندگی با یک اختلال روانی و "انجام کار سخت کنار گذاشتن گذشته"، یکی را انتخاب کرد. 

به این‌ها فکر می‌کردم چون فیلم "تا استخوان" را دیده بودم. من هیچ‌وقت در زندگی‌ام به آن حد لاغری نرسیده‌ام و همیشه در معیار BMI نرمال بوده‌ام، با این حال دوره‌ای از زندگی‌ام اختلال غذاخوردن داشته‌ام، بدون اینکه متوجه باشم این یک اختلال است. 

امروز که موقع ناهار خوردن فکر می‌کردم کاش مادرم به من غذا می‌داد، و بعد آن صحنه‌ی فیلم را دیدم که الن گفت: مامان، به من غذا بده؛ تمام طول آن صحنه را گریستم. 
فکر کردم من دیگر هرگز به کودکی باز نخواهم گشت. مادرم مرا در آغوش نخواهد گرفت که به من غذا بدهد. به نوجوانی باز نخواهم گشت. مادرم نگاه‌ تهدیدآمیزش برای خوردن یک بشقاب پر از غذا را پس نخواهد گرفت. ولی من باید یک جایی از کنار گذاشتن لقمه‌های آخر غذا در بشقاب دست برمی‌داشتم. باید یک جایی از بیرون انداختن گهگاهی لقمه‌ی جویده دست برمی‌داشتم. باید با غذا به صلح می‌رسیدم و فکرنمی‌کردم غذا خوردن تهدیدی است برای چاق شدن، و غذا کم‌خوردن وسیله‌ایست برای دوست داشته شدن، برای مورد محبت واقع شدن. 

چند روز پیش باغچه‌ی کوچکم را می‌کولیدم و علف‌های هرز را بیرون می‌آوردم. علف هرز اگر از ریشه بیرون نیاید دوباره سبز می‌شود. من هم تلاش می‌کردم تا جای ممکن علف‌ها را از ریشه بیرون بیاورم. یک جایی ریشه را بیرون کشیدم و هرچه ادامه می‌دادم ریشه قطورتر می‌شد و تمام نمی‌شد، تا جایی که متوجه شدم این ریشه‌ی درخت است که تا باغچه کشیده شده، علف هرز نیست. دوباره ریشه را زیر خاک دادم. 

حس می‌کنم برخی از مشکلات همینطورند. گاهی باید علف‌ها را بیرون کشید و از خیر بیرون کشیدن ریشه گذشت. می‌دانی دوباره یک روزی سر بیرون خواهد آورد، چون از ریشه حل نشده است. ولی دوباره می‌توانی علف‌ها را بیرون بکشی، و این هم یک بخشی از زندگی است. نباید از ترس علف‌ها از کاشتن و درو کردن دست کشید. باید ادامه داد، و از ریشه‌ها گذشت. و فکر می‌کردم برخی ریشه‌های مزاحم ریشه در هویت تو دارند، مثل همان درخت. من نمی‌توانم مادرم را از زندگی‌ام بیرون کنم، همانطور که نمی‌توانم و نمی‌خواهم ریشه‌ی درخت به آن بزرگی را قطع کنم. بی‌رحمانه‌ است قطع کردنش. درختی‌ است که تمام آن خاک را در خود نگهداشته، روی باغچه سایه انداخته، و حالا یک گوشه‌ای از آن هم مزاحم رشد محصول شده. این چیزها را هم باید زیر خاک داد. باید آن گوشه از خاک بیشتر آب ریخت و بیشتر بهش رسیدگی کرد، بدون اینکه ریشه‌ را قطع کرد. 

خلاصه همینکه گذشتن از برخی مشکلات، بدون حل کردن ریشه‌ای آن‌ها سخت است، ولی باید این کار سخت را انجام داد. باید کاشت و رشد کرد. علف‌های هرز قرار نیست تمام شوند، فقط فصل کشت است که می‌گذرد. 


+ پست قبلی و این پست در یک روز پست شده‌اند. به بچه‌ی قبلی‌ام هم توجه کنید :) 
  • نورا
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان